رمان متوقف گر زمان
نویسنده : B.M.N
جلد اول
پارت اول :
_ کاملیا گوش میدي چی میگم این مدرسه جدیدت با مدرسه هاي قبلیت خیلی فرق میکنه اونا هرسال دانش اموزاي ممتاز رو
ثبت نام میکنن با وجود اون کارنامه و پرونده درخشانت از مدرسه قبلیت نمیدونی که چقدر واسه ثبت نامت دردسر کشیدم !پس امسال دیگه دردسري درست
نمیکنی! فهمیدي؟
گفتم :
مامان خودت میدونی که من دنبال دردسرنمیرم همیشه این دردسره که دنباله منه!و...
حرفم با زنگ خوردن گوشی مامان قطع شد مامان با دست بهم اشاره که برم و داره دیرم میشه.
کیفمو ور داشتم از خونه خارج شدم و به سمت مدرسه راه افتادم. من که برام فرقی نداشت تو کدوم مدرسه باشم چون مدرسه در هرحال مدرسه س و فرقی به حالم
نداره مخصوصا چون دوستی هم ندارم! با خودم فکر کردم یعنی امسال میتونم درس خون باشم؟ فکر نمیکنم!
هر چه قدر که به مدرسه نزدیک تر میشدم دلم بیشتر میگرفت عادت کردن به چیزاي جدید همیشه واسم سخت بود. سرانجام به مدرسه رسیدم و وارد شدم و با بی
تفاوتی به حیاط بزرگش نگاه کردم با خودم تکرار کردم مدرسه همیشه مدرسه س! و دیدم که یک توپ فوتبال به سمتم شوت شد تو چند سانتی
متریم بود که زمان و متوقف کردم این از کجا اومد؟ وقتی به اطراف نگاه کردم چندتا پسر دیدم که ظاهراً داشتن فوتبال بازي میکردن پس اونا شوتش
کردن سمتم! شایدم اتفاقی بوده شونه اي بالا انداختم و رفتم اونور تر و بعد زمان رو به حالت اولش برگردوندم و وقتی داشتم رد میشدم شنیدم
یکی از پسرا میگفت:
عجیبه من فکر کردم توپ رفت سمت دختره!
پوزخندي زدم. رفتم تو راهرو و دنبال کلاسم گشتم بالاخره پیداش کردم و در زدم مردي نسبتا چاق با سري تاس درو باز کرد گفتم:
ببخشید دیر کردم !
بر خلاف ظاهرش معلم مهربونی بود و منو به خاطر اینکه اولین روز مدرسم بوده بخشید. وارد کلاس که شدم همه سر ها روم چرخید همیشه از اینکه مرکز
توجه قرار بگیرم عصبی میشم معلم بهم گفت
که روي صندلی اي که بین دو تا دختر بودم بشینم و حالا تونستم کلاس رو خوب بر انداز کنم از اینکه کلاسمون تخته سیاه
داشت خوشحال شدم و برخلاف انتظارم دیگه خبري از صندلی هاي تبعیدي ته کلاس نبود و این خیلی خوب بود! ظاهرا این مرد نسبتا چاق مهربون هم معلم
شیمی بود فکر کردم میتونم از این مدرسه خوشم بیاد و شاید هم مدرسه همیشه مدرسه نیست! البته شاید!! حسکردم دو دختري که پشت سرم نشسته
بودن درموردم دارن پچ پچ میکنن سعی کردم توجهی نکنم اما چون متاسفانه گوشم تیزه شنیدم که داشتن در مورد قیافم نظر میدادن
اولی: لعنتی این دختر تازه وارده چه مو هاي لخت خشگلی داره وگرنه قیافش که معمولیه
دومی:چشماشو دیدي سیاه سیاه بدتر از تاریکی شب! چه زشت! این چشما براش شانسی نمیارن !
هه اینا فکر کردن کین که دارن درموردم نظر میدن ! دیگه داشتم کم کم عصبی میشدم دلم میخواست برگردم و... نه نه من به مامانم قول دادم !
وقتی یادش افتادم خود به خود اروم شدم و با خودم تصمیم گرفتم که از این به بعد خونسرد باشم این چیزا ارزش اهمیت دادن ندارن!
مهم نیست هر چی که در موردم میگن، نظر هیچکی درموردم واسم مهم نیست!... مهم نیست!
بالاخره کلاس شیمی تموم شد و زنگ تفریح رو زدن. تصمیم گرفتم کیفو کتابمو بزارم تو کمد بیرون کلاس. میخواستم برم که یه دختري جلومو گرفت سوالی
نگاش کردم که چی میخواد؟
گفت: ته راهرو کنار دیوار طاووس
ها؟!!! الان اینی که گفت رمز بود؟!! دیوار طاووس دیگه چیه؟ نکنه منظورش همون دیوارس که نقاشی طاووس روشه؟ یعنی چیکار دارن؟!!
رمان B.M.N...ما را در سایت رمان B.M.N دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 69