رمان متوقف گر زمان
نویسنده : B.M.N
جلد اول
پارت دوم :
رفتم سمت همون دیواري که حدس میزدم باشه که دیدم اونجا با چند تا دختر دیگه وایستاده. جلوش وایستادم و گفتم:
_ فرمایش؟!
گفت: ببین دختره...
_ اسمم کاملیاست
_ حالا هرچی. کاملیا این مدارس قوانین خودش رو داره اما ما اینجا قوانین مخصوص خودموت رو هم داریم!این ماییم که تصمیم میگیریم کیا میتونن بیان سالن مخصوص، ناهار بخورن و اینکه کیا کجا
باید بشینن. امروز کاریت ندارم چون روز اولته و با قوانین آشنایی نداشتی اما فردا جاتو عوض میکنی و ته کلاس پیش ویکتور میشینی و جاتو با اریل عوض میکنی. فهمیدي؟
به ساعتم نگاه کردم 5 دقیقه ارزشمند زنگ تفریحمو گرفته بود اه! گفتم:
_ خب فک کنم زیادي وقتمو تلف کردم.
و از کنارشون رد شدم. دختره که تازه فهمیدم اسمش ربکاست پشت سرم داد زد:
_ سعی نکن نادیدمون بگیري این یک تهدیده!!!
فکر کردم همینو فقط کم داشتم. چه کسالت آور ! به خوراکیام نگاه کردم مثل همیشه سیب، شکلات، شیر و کیک. گشنم نبود پس ورشون داشتم. از پنجره ي راهرو به حیاط درندشت
مدرسه نگاه میکردم. همشون گروه گروه بودن یا حداقل دو نفره؛هیچکی رو ندیدم که تنها باشه. یه نگاه به پله هایی که به پشت بوم میخورد کردم هیچکس حواسش نبود میتونستم یه سري
بهش بزنم ببینم چه جوریه؟ از بس فضولم
از پله ها بالا رفتم و به پشت بوم رسیدم. باز بود!عجیبه! رفتم رو پشت بوم همیشه عاشق بالاترین نقطه ساختمان بودم. دستگیره رو چرخوندم؛ از ارتفاع خوشم می اومد رفتم به طرف میله ها و
پایین رو نگاه کردم.
_ زیاد خم نشو میله هاش اعتبار نداره.
به پسري که این حرفو زد نگاهی انداختم. پسره قدش اساسی ازم بلندتر بود،پوست سفیدي داشت با چشماي سبز و موهاي خرمایی،هیکلشم، امممم خب یکم زیادي لاغر بود. آنالیزم تموم
شد. با خودم فکر کردم انگار فقط من نیستم که از اینجور جاها خوشم می آد ولی حالا وقتی این بود کیف نمیداد. تنها بهتره. گفتم:
_ معلومه زیاد اینجا میاي.
گفت: آره بیشتر زنگ تفریحا اینجام.
برگشتم که برم گفت: نمیخواد بري من دارم میرم با تنهاییت خوش باش و رفت.
چه عجیب!!!! ولی اون واسه چی تنها بود؟!!!یعنی اونم دوستی نداشت؟ تازه داشتم یه نفسی تازه میکردم که فهمیدم زنگو زدن. اهههه اگه گذاشتن نفس بکشیم
_خدایا این رسمشه؟ 1:30 سر کلاسیم بعد 10 دقیقه زنگ تفریح؟چه توازنی!به به آدم لذت میبره
لعنتی کی حوصله ي ادبیات داره؟قبل از اینکه نظرم عوض بشه زمانو متوقف کردم و فکر کردم تو این 10 دقیقه میتونم با خیال راحت بگردم. واسه اطمینان به ساعتم نگاه کردم وایستاده بود. خب
از پله ها پایین رفتم و به بچه ها نگاه کردم. بعضیا داشتن حرف میزدن و میخندیدن،بعضی از پسرا داشتن دعوا میکردن چند نفري داشتن از بوفه خرید میکردن از اینکه این قدرتو داشتم خوشحال
بودم چون بدون اینکه کسی بفهمه داري نگاشون میکنی. 5 دقیقم مونده بود؛ به سمت کلاسمون رفتم و فهمیدم یه دختري داره با کنجکاوي به کیفم نگاه میکنه. دستشم جلو برده بود که یه
چیزي ورداره! حس کردم زمان داره بر میگرده نههه!! الان نه !بهم مشکوك میشن که چجوري تو کلاس ظاهر شدم!!!!!!!
رمان B.M.N...ما را در سایت رمان B.M.N دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 42