پارت سوم

خرید بک لینک

رمان متوقف گر زمان

نویسنده : B.M.N

جلد اول

پارت سوم :

تند از کلاس بیرون رفتم و زمان برگشت. همه از حالت خشک شدن در اومدن و به کاراشون ادامه

دادن و منم به کلاس برگشتم.دختره داشت بازم فضولی میکرد حتی متوجه نشد که روبه روش

وایستادم.سرفه اي کردم و گفتم:

- مشکلی هست؟

دختره به وضوح دستپاچه شد گفت: امممم...معذرت میخوام میخواستم یعنی فقط...

خواستم جوابشو بدم که معلم وارد کلاس شد و همه ي بچه ها نشستن سرجاهاشون.

حس عجیبی داشتم الان باید عصبانی می بودم که دختره چرا بی اجازه به کیفم دست زده اما

حسی بهم میگفت که دختر خوبیه!قیافش اومد تو ذهنم دختر ریزه میزه حتی کوتاه قد تر از من با

موهاي فر طلایی و چشماي آبی! یه جورایی خوشگل بود.

داشتم بهش فکر میکردم که معلم ادبیات صدام کرد و گفت:

- ظاهرا زنگ قبلی دیر اومده بودي و نتونستی خودتو معرفی کنی بیا اول کلاس بایست و خودتو

به بچه ها معرفی کن.

شنیدم که ربکا گفت:

- به اندازه کافی معرف حضور شدیم!

رفتم کنار تخته و به این فکر کردم که چقدر از این مسخره بازي هابدم میاد آخرش که همه منو

میشناسن. صدامو صاف کردمو گفتم: کاملیا هستم؛ کاملیا جونز.

و ناچارا اضافه کردم

-از آشناییتون خوشبختم.

آقاي اسمیت گفت: خوبه میتونی بشینی کاملیا ممنون.

نفس حبس شدم و دادم بیرون و نشستم و دیدم که یه کاغذ رو میزمه بازش کردم نوشته بود:

"تو دقیقا کی هستی؟!!"

از سوالش جا خوردم براي چی باید همچین چیزي بپرسه؟! برگشتم و به عقب نگاه کردم همون

پسر مرموزه رو پشت بوم بود.قبلا متوجه شده بودم تو کلاس ماست و هنوز اسمش رو

نمیدونستم.منظورش چی بود؟!!!!! نکنه فهمیده باشه که من قدرتی دارم؟!! نه کاملیا این امکان

نداره و سعی کردم از اون فکر خودمو دور کنم.....

با تموم شدن کلاس به طرفه دختر بوره رفتم تا ازش بپرسم دلیلش از فضولی کردنش تو وسایلم

چی بوده؟ خودش قبل از اینکه حرفی بزنم فهمید و گفت:

- من منظوري نداشتم فقط خب میخواستم ببینم چه جورآدمی هستی!

ناخودآگاه یاد کاغذه افتادم اونم همین سوال رو پرسیده بود!

- نمیخواستم فضولی کنم متاسفم!

- باشه معذرت خواهیت قبوله اما در ازاش باید هر سوالی که ازت پرسیدم رو جواب بدي.

- باشه حتما.پس از دستم عصبانی نیستی؟

- نه

- خوبه خوشحالم.

پیش خودم فکر کردم این دختره یکم سادس.البته ظاهر قضیه این بود شاید واقعا این طوري نبود!

من - اون پسره که پشت سرم میشینه اونی که چشماش سبزه و لاغره اسمش چیه؟

- آها فکر کنم جیکوب رو میگی.راستش اون مرموز ترین پسر توي این مدرسس زیاد حرفی

نمیزنه اما حرفایی که میزنه همش درست از آب در میان و بیهوده گویی نمیکنه آدم آرومی به

نظر میرسه اما سرش واسه دردسر درد میکنه!

- جدي؟!!

- آره

- راستی اسم خودت چیه؟

دختر بوره با یواش ترین حالت ممکن گفت: شایلی

- شایلی به نظر میاد اطلاعاتت در مورد بچه ها خوبه.

شایلی بند یونیفورم مدرسه رو با دستش به بازي گرفت و با لحن آرومی گفت : درسته چون من

معلوملا ساکتم و با دقت به اطرافم توجه میکنم.

نمیدونم چرا اما زیاد به درست بودن این مطلب اطمینان نداشتم.

- خب حالا چیزاي مهم این مدرسه رو بگو.چیزایی که لازمه بدونم.

شایلی فکر کرد : خب امممم ... اینجا یه خواهر و برادرهستن که زور میگن نمیدونم بشناسیش یا

نه اما اسم دختره ربکاس و برادرش رافائل.اونا یه جورایی قلدرن خب یعنی میدونی مثلا همیشه

اونا و دارودستشون تو سالن مخصوص ناهار میخورن با اینکه جا براي همه هست نمیزارن هرکسی

بره تو!

- میشه بیشتر توضیح بدي؟!

- خب مدرسه کلا به سه دسته تقسیم میشه.

گروه اول Aربکا و رافائل

گروه دوم B پسر و دخترایی هستند که مثه گروه اول نفوذخوبی تو مدرسه دارن و اکثرا پدر و

مادراشون کاره اي هستن.

گروه سوم C افرادي معمولی ان مثل منو تو البته گروه دوم میتونه مثل گروه اول وارد سالن بشه

اماچون هم خیلی کنار نمیان خیلی کم اتفاق میفته که برن.

- وایسا ببینم پس خلاصش میشه که گروه اول: آدماي زورگو

گروه دوم: آدماي خوب ولی بی تفاوت و به همون اندازه نفوذ دارن. گروه سوم: آدمایی که سعی

میکنن خودشون رو درگیر این چیزا نکنن

- دقیقا

- واقعا مسخرس! چرا باید همچین چیزي تو مدرسه باشه؟ !! چرا معلما و مدیر کاري نمیکنن؟!!!

- خب راستش اونایی میتونن فایده هایی از این لحاظ ببرن و خیلی هم به نفعشونه و براي سوال

بعدیت اونا از همچین چیزي خبر ندارن.

- چطور همچین چیزي ممکنه؟!!!!

به ساعتم نگاه کردم دقیقا ساعت ناهاره الان وقت خوبیه!

گفتم: بیا بریم ناهار بخوریم!

- وایسا ببینم این جایی که تو داري میري سمت سالن ناهار خوریه که!!!!!!

رمان B.M.N...

ما را در سایت رمان B.M.N دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 19:34

صفحه بندی